#خانم_کوچیک_پارت_109
دستم و زدم رو دهنم: من باهات حرف نمیزنم هر چی بگم بهم دو برابر پس میدی.
نیشش تا بنا گوشش وا شد: بهت گفته بودم با این لباسِ سفید شبیه چی شدی؟
_فرشته ها؟
دستشو انداخت و کشِ سرم و کشید: بیشتر به ارواح میخوری… شبیه ماستی به خدا.
زبونم و با حرص براش در آوردم و سمتش گفتم: هوووووو.
فرهود: بیا برو بچه. بیا برو دمِ خونه خودتون بازی کن.
با حرص گفتم: من بچم یا ….
فرهود با لبخند گفت: اون که حرص میخوره.
در حالی که دندونام و به هم فشار میدادم با خودم گفتم: بهت میگم کی حرص میخوره. ای خدا تویی که حرص میخوری وقتی بفهمی از
تمامِ جیک و پوچِ زندگیت خبر دارم.
حالا البته خبر نداشتم قرار بود که خبر دار شم. در سکوت غذامونو خوردیم بیشتر منتظرِ یه فرصت بودم که برگردم سمتِ اتاقم و اون دفتر
چه.
تا اومدم برم فرهود صدام کرد یعنی کافیه بفهمه واسه یه کاری عجله داری همون موقع هزار تا کار میاد تو ذهنش که باید انجام بدی بهش
منتظر چشم دوختم: کدوم دختر خاله ای که با خوردنِ غذا پسرخاله اشو ول کنه و بره یه صحبتی حرفی. (من)
_آخه مگه من با تو حرفی دارم؟
فرهود: حرفم پیدا میکنیم واسه این که بزنیم.
romangram.com | @romangram_com