#خانم_کوچیک_پارت_108
در حالی که هنوز فکرم پیشِ دفتر و صاحابِ دفتر و فرهود بود از اتاق رفتم بیرون. نمیدونستم باید واسه غذا خوردن کجا برم واسه همین
راهمو کج کردم به سمتِ آشپزخونه که قبلا یه بار رفته بودم. در حالی که داخل میرفتم سلام کردم، سمیرا و حمیده خانوم به گرمی جواب
دادن سمیرا در حالی بشقاب ها رو در دست میگرفت گفت: آقا سرِ میز منتظرتونن. یه نگاه بهش انداختم که مطمئنم خودش فهمید نمیدونم میز
کجاست که آقا سرش منتظرم باشه. با لبخند گفت: دنبالم بیاین.
در حالی که سعی میکردم خودم و حول نشون ندم به سمتی که سمیرا میرفت رفتم. توی اتاقی که تقریبا از آشپزخونه بزرگتر بود یه میزِ ۶
نفره بود که فرهود هم روش نشسته بود و داشت به ناکجا آباد نگاه میکرد رفتم و کنارش یه صندلی رو کشوندم بیرون و روش جا خوش
کردم. دستم و زدم زیر چونم و یه نگاه بهش انداختم: خوبی؟
فرهود: هوم؟
_کجایی؟ اینجایی؟
فرهود: نه در جزایرِ آتلانتا سیر میکنم.
_سفرت بخیر. فقط از اون جزایر اومدی یه ندا بده شروع کنیم غذا خوردن.
فرهود: حتما راجع بهش فکر میکنم.
_فرهود؟
فرهود:هوم؟
_درد.
فرهود: شعور نداری؟
romangram.com | @romangram_com