#خانم_کوچیک_پارت_107
وایساده بود. سرم و انداختم پایین و تشکر کردم.
خیلی سخته میونِ مردمی باشم که در اصل از اونا نیستم. ساندویچ و توی دستام گرفتم و یه گاز ازش زدم. دلم نمیخواست که اینطوری
فرار کنم، از کی؟ از پدری که ۲۰ سال بود میشناختمش. از خاله ای که باید حقِ مادری به گردنم داشته باشه اما من ازش فرار کردم.
از باران، از خواهر. از تنها کسی که خواهرم موند.
زمانی که از خونه اومدم بیرون واسه بارِ آخر یه نگاه به خونه نگاه کردم به خونه ای که دیگه قرار بود نبینمش، همین باعث میشد دلتنگ
شم. دلتنگِ خونه ی بچه گیام.
تنها یادگاری که از خونه آوردم کلیدِ خونه بود. اینجوری احساس میکردم هنوزم یه راه هست. یه راهِ برگشت. یه راه برگشت به خونه ی
بچه گیام. هر چند میدونستم. میدونستم که فقط دارم به خودم دلداری میدم.
با صدای درِ اتاق به خودم اومدم کی هوا انقدر تاریک شده بود که نفهمیده بودم؟ دفتر و زیر بالشتم گذاشتم و با صدای بلند گفتم: بله؟
در باز شد و هیکلِ چاق حمیده خانوم مشخص شد: اومدم صدات کنم واسه شام، ناهارم که نخوردی.
از روی تخت پایین اومد: الان میام.
سرش و با مهربونی تکون داد و رفت بیرون. به سمتِ کمد رفتم که الان میتونستم حدس بزنم واسه ی صاحبِ دفترِ… صاحابش کی بود؟ اینا
خاطراتِ کی بودن؟ هر چند حدسش زیاد سخت نبود که دخترِ توی دفتر چه میتونه زنِ فرهود باشه زنِ سابقش. اما چرا؟ چرا اسمی از
فرهود توی دفتر نیست؟ برای آخرین بار نگاهی به خودم توی آیینه انداختم. لباسم برای کسی دیگه بود… دستام و مشت کردم من عمری لباسِ
دیگران رو تنم کرده بودم این واسم نباید مهم باشه.
به سمتِ میزِ آیینه برگشتم و کشم و از روش برداشتم و با یه حرکت موهامو جمع کردم. از اینکه موهام اطرافم باشه نفرت داشتم.
romangram.com | @romangram_com