#خانم_کوچیک_پارت_106
که امکان داشت به سرم بیاد و به تنم مالیدم.
اما هنوزم واسم سخت بود که این کارارو بخوام بهش فکر کنم. دستی به شکمم زدم خیلی گشنه ام بود ترجیح میدادم که الان تمومِ ذهنم و
رو پیدا کردنِ چیزی واسه خوردن متمرکز کنم البته از این لحاظ مشکلی نداشتم به قدرِ کافی پول به همراه داشتم به سمتِ دیگه ی خیابون
رفتم تا یه مغازه پیدا کنم. خیابون شلوغه شلوغ بود پرِ مردمی که میگفتن و میخندیدن و عبور میکردن و صدای خنده هاشون با گذشتن از
خیابون پر میکشید و تموم میشد.
بعد از کمی قدم زدن دیدم که آرمِ مغازه ای از دور چشمک میزنه. نفسِ محکمی کشیدم و رفت توی مغازه، همیشه از اینکه تو مکانِ عمومی
نمایش داده بشم بدم میومد. دستِ خودم نبود اینطوری بار اومده بودم.
به سمتِ پیشخون رفتم سعی کردم چند تا پسری که بهم نگاه میکردن و نادیده بگیرم، ولی زیاد موفق نمیشدم نگاهشون معذبم میکرد. سفارشم و
که دادم روی دور ترین نقطه نشستم. تا کمتر تو دید باشم و سرم و گذاشتم رو میز و بازم شروع به فکر کردم.
چشم که باز کردم به جای مادرم بنفشه رو کنار دستم دیدم خاله ای که خاله بودن و در حقم تموم کرده بود. باران هم دختر خالمه هم
خواهرم خیلی سخته که این رابطه ها رو تجزیه کنم اما بابام به خاطرِ سنت ها با خاله ام ازدواج کرد تا مثلا سایه ی نامادری رو سرِ من
نباشه. اما خالم خاله نبود نمیدونم چرا اما از هر چی خاله بود من و بیزار کرد. خاله های دیگه مم میدیدن و جز دلسوزی کاری از
دستشون بر نمیومد. زمانی که من یه سالم بود مامانم فوت کرد و من چیزی از اون به خاطر ندارم. تنها خاطره از مادرم قابِ عکسیه که
گوشه ی اتاقم جا خوش کرده بدونِ اینکه واقعا بدونم که اون کیه.
تنها یه نام، یه نام سهمِ من از مادرم شد. نامی که اون برام انتخاب کرد چون هم فصلِ بهار بودم.
با احساسِ گذاشته شدنِ چیزی روی میز سرم و بلند کردم و به کسی که این کار و کرده بود نگاه کردم. یه پسر قد بلند بود که جلوم
romangram.com | @romangram_com