#خانم_کوچیک_پارت_105

نمیدونم چه قدر توی فکر بودم و داشتم به زمین و زمان بد میگفتم اما خیلی سریع خوابم برد، اما یه چیزی مانع میشد که راحت بخوابم همه

اش فکرم توی این بود که یه جوری بیدار شم انگار توی یه مردابِ سیاه گیر کرده بودم، خوابم پرِ سیاهی بود هیچی واسه ی خواب دیدن

نبود حتی انگار میفهمیدم و میدیدم تو اتاقم داره چی میگذره.

یه جورایی عینِ بختک بود. در عین حال که ترس به دلت میندازه یه سبکی ای بهت میده باعث میشه آروم شی. حتی دیگه نمیتونی حرف

بزنی. بالاخره تونستم خودم و نجات بدم و در حالی که به نفس نفس افتاده بودم توی رخت خواب نشستم. موهام و که از عرق توی

صورتم چسبیده بودو کنار زدم و دنبالِ عاملِ بیداریم گشتم. خودم دیدمش دختری که اینجا بودو تقریبا مطمئن بودم.

دستم و رو قلبم گذاشتم تا بلکه از تپشش کم شه. از روی تخت اومدم پایین، بدونِ اینکه دقیق بدونم دارم چی کار میکنم به سمتِ کمد رفتم.

******

خاطراتِ بهار:

به بالا و پایینِ خیابون یه نگاهی انداختم سردم شده بود بیشتر به خودم پیچیدم ترس از گیر افتادن یه طرف اینکه قرار بود چه اتفاقی هم

بیفته هم یه طرفِ دیگه.

تازه ۵ ساعت بود که از خونه زده بودم بیرون و اینطوری به غلط کردن افتاده بودم، اما نه دیگه برنمیگردم. خسته شدم از گوشی بودنِ

بابا از اینکه هر چی بنفشه میگفت و سریع قبول می کرد. هیچ ایده ای نداشتم که قرارِ امشب و چطوری سر کنم فقط میدونم کارم اشتباه

بوده. شایدم نبوده اما الان هیچی به ذهنم نمیرسه. فکر کردم شاید بهتر باشه به باران زنگ بزنم خواهرِ ناتنیم که تو جریانِ فرارم بود اما

نه… امکان داشت بنفشه بفهمه. اگه اونم می فهمید واسش کافی بود تا بذاره کفِ دستِ بابام. وای اگه بابام میفهمید.

از جام بلند شدم نمیتونستم تا ابد این گوشه پناه بگیرم شاید میشد جایی رو پیدا کنم، شاید… زمانی که از خونه زدم بیرون پیه تمومِ چیزهایی


romangram.com | @romangram_com