#خانم_کوچیک_پارت_104
خیلی با پرستیژ در و تو صورتش بستم. یه صدا آخ اومد بلند گفتم: به من چه میخواستی بری کنار.
صداش از پشتِ در اومد: تو آدم نمیشی.
پیشِ خودم شونه هامو انداختم بالا: فرشته ها که آدم نمیشن.
خودم از حرفِ خودم خنده ام گرفت: هه فرشته آخه فرشته ها که بدبخت نمیشن؟ میشن؟
نشستم رو صندلیه اتاق، اینجا اتاق کی بود که حالا هم مجبور بودم از لباساش استفاده کنم؟ نگاهمو دوختم به کمدِ توی اتاق ناخودآگاه رفتم
سمتش بالاخره باید میدیدم که چی دارم که بپوشم. با باز شدنِ درِ کمد با کوهی از لباس ها مواجه شدم.
یکی از لباسا رو امتحانی کشیدم بیرون صدای افتادنِ چیزی نظرم و جلب کرد نگاهم معطوف شد به پایین یه دفتر بود دولا شدم و دفتر و
بازم چپوندم تو کمد و درِ کمد و بستم، به سمتِ آیینه رفتم و لباس و جلو روم گرفتم. لباس و تو دستم مچاله کردم و خودم و پرت کردم
رو تخت… یعنی الان موشی کجاست؟ شهربانو؟ نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟
هر چی باشه اونا بودن که یه عمری بهم سر پناه داده بودن، کلافه سرم و توی دستام گرفتم چرا الان باید به یادشون بیفتم؟ مگه مشکلاتِ
خودم کمه؟ مگه خودم ترس از این و ندارم که فرهود بفهمه بهش دروغ گفتم؟ یا ترسِ این و ندارم واقعا بلایی سرم اومده باشه؟ خودم مگه
کم بد بختی دارم؟
تمامِ روزهایی که گذرونده بودم توی ذهنم می چرخیدن. چرا؟ چرا باید یه شناسنامه ای داشته باشم که توی اون اسمی از پدر نبرده باشن؟
یعنی مامانمم عینِ خودم بدبخت بوده؟ یعنی اونم واسه نداری مجبور شده صیغه بشه؟
یعنی من تکرارِ یه چرخه ام؟ یعنی بچمم باید تکرارِ من باشه؟ هه؟ دلت خوشه الی به خدا دلت خوشه. تو با بلایی که سرِ خودت آوردی
انتظار داری که بچه دار شی که نگرانِ اینی که اون آینده ی تو هست یانه؟
romangram.com | @romangram_com