#خانم_کوچیک_پارت_103
زحمت از جام بلند شدم آخه از بس خودم و محکم کوبیده بودم رو تخت کمر و کلیه و اینا واسم نموند که به زحمت در و باز کردم فرهود
پشتش بود مرتیکه خرفت.
یه نگاه به قیافه ی در هم کشیده من کرد و گفت: نگو اون صدای گروپ از اینجا بود.
_تو رو سننه کارتو بگو.
فرهود: یعنی کلا آدم نمیشی دستِ تو هم نیست، تقصیرِ این مرغا هورمونیه ها.
اصلا حواسم نبود داره مسخره ام میکنه ها فقط خواستم بگم که گفته باشم: من که یه یه سالی میشه مرغ نخوردم تویی که هرروز میخوری
احتمالا واسه همینه که کلا سه چهار تا تخته کم داری.
سرم و تکون دادم: عب نداره خوب میشی یه دو ماه نخوری حله این تخته ها… نه ولش کن شک دارم بخور شما چیزی که از اول نباشه
که دیگه قابلِ برگشت نیست که.
یه نگاهِ تهدید آمیزی کرد و گفت: دیگه زیادی حرف زدی ببین کمدِ تو اتاقت هست؟
یه نگاه کردم کاملا معلوم بود که هست: آره هست چطور.
چشماشو ریز کرد: تا وقتی برم واست لباس بگیرم همونا رو بپوش. بعد یه نگاه به سر تا سرِ وجودم کرد: فکر کنم بهت میخوره دیگه.
ای تو روحش صلوات چشم نبود که عینِ لیزر عمل می کرد: اون لیزرتو از کار بنداز امتحان میکنم بهت میگم.
فرهود: خیلی پررویی.
_میدونم، اما به پایِ تو نمیرسم.
یه لبخندِ مصنوعی زد و گفت: منم این و میدونم.
romangram.com | @romangram_com