#خانه_وحشت_پارت_98
حسام ـ عماد ازتمام این اتفاقات باخبره.موجوداتی هم که شماها رو اذیت میکنن میشناسه و باهاشون درارتباطه.گفته پدربزرگ اون جنها توی این خونه زخمی شده و مرده.وازاون به بعد هرکسی اینجازندگی کرده نفرین شده و توسط اونها به بدترین وضع...
سرشو پایین گرفت و نتونست حرفشو تمام کنه.
حسام ـ گفته دنبال راهیه تا بتونه مارو ازاین وضعیت نجات بده وتمام تلاششو میکنه.
به رویانگاه کرد
حسام ـ رویاخانوم،اگرشما بتونین ببخشینش قول داده بتونه به ماکمک کنه.
چشمای رویا پر شد.اگر کسی اینطور منو بازی میداد و زندگیمو نابود میکرد بدترین بلاهاروسرش میاوردم.رویا بی صدااشک میریخت.باصدای بی جانی گفت
ـ باشه.میبخشمش
حسام باتعجب نگاهش میکرد.رامین عصبانی بود.
رامین ـ هنوز نفهمیدم منظورت ازاینکه بااونادرارتباطه چیه؟یعنی دعانویسه؟
حسام دستشو مشت کردو به کف اون دستش کوبید
حسام ـ نه
سرشو پایین گرفت وباصدای دورگه ای که ازخشم بود گفت
romangram.com | @romangram_com