#خانه_وحشت_پارت_96
نمیدونست باید چی بگه؟لبخندی زد که دندوناش مشخص شد.چیزی نمونده بود غش کنم که صدای شیدا باعث شد خودمو کنترل کنم.آب دهنمو بزور قورت دادم.
ـ انگار مهمون دارین.
اخم کرد که چشماش کم کم قرمز میشد.خدایا کمکم کن حالا چیکار کنم.
ـ بهتره من دیگه برم.
باترس از جام بلند شدم و باترس ولرز به سمت دررفتم که سریع بلند شدو من جیغ کشیدم.اومدو درو باز کرد.دوباره لبخند زد که سرمو برگردوندم تانگاهش نکنم باعجله ازاتاق رفتم بیرون.اونم پشت سرم اومد.عماد بهم نگاه کردو بانگرانی اومد سمتم
عمادـ چرارنگت پریده؟صدای جیغ توبود؟
سعی کردم به ترسم غلبه کنم تالرزش بدنم کمتر بشه.به زور تونستم جوابشو بدم.
ـ چ..چچ.چیزی.ن.ن.نیست.م..م.میخ..خوام..ب.ب.برم.
فقط نگاه گذرایی کردمو ازپله هارفتم پایین شیدا باتعجب نگاهم میکردو حسام خیره بود به پدرعماد.چیزی زیرلبش گفت که فهمیدم پدرش به سرعت از مادورشد.
حسام باعصبانیت به عمادنگاه میکرد و عماد از شرمندگی سرش پایین بود.شیدا دستمو گرفت و باکمکش رفتیم به طرف ماشین حسامو نشستیم.بعد از حدودا نیم ساعت حسام اومد.هنوزعصبانی بود طوری که فهمیدیم الان وقت پرسیدن سوال نیست.رسیدیم خونه.ماشین رامین جلوی در پارک شده بودودربازبود که نشون میدادتازه اومدن خونه.لرزش بدنم رفته بودو فقط گاهی که صورت پدرعماد به نظرم میومد دستام میلرزید.پیاده شدیم و رفتیم داخل.رامین منتظر تو حیاط ایستاده بود که بادیدن صورت رنگ پریدم باتعجب پرسید
ـ چیشده؟
ـ هیچی.
romangram.com | @romangram_com