#خانه_وحشت_پارت_95

ـ بریم بالا

من که تااون لحظه هنگ بودم بلاخره راه افتادمو همراه عماد از پله ها بالارفتم.بعداز سلام و احوالپرسی رفتیم توی یکی ازاتاقا

پدرش گوشه ای نشست و عماد بهم اشاره کرد روی مبل بشینم.احساس میکردم یچیزی غیرعادیه پدرش یطوری بود طوری که مطمئن بودم بیماری عقب افتادگی نیست.سرش پایین بودو همش لبخند میزد بعد اخم میکرد.اندازه ی ریش و سبیلش غیرعادی ونامنظم بود دستاش خیلی مو داشت طوری که انگارسیاه بود.وقتی اخم میکرد احساس میکردم اندازه ی چشماش تغییر میکرد.بااینکه سرش پایین بود امامتوجه تمام تغییراتش میشدم.عماد که متوجه تعجبم شد طوری که عصبانیتشو کنترل کنه گفت

عمادـ چیزی شده؟

به خودم اومدم و دست ازنگاه کردن برداشتم.

ـ نه پدرت انگار بااومدنم خیلی معذب شده.

ـ نه چیزی نیست.

بعدم به پدرش نگاه کرد احساس کردم بانگاهش داشت صحبت میکرد چون بلافاصله پدرش سرشو بالاآوردو به من لبخند زد.چشماش غیرعادی درشت شده بود و تغییر رنگ داده بودمثل کسایی که لنز میزارن.بعد از چند دقیقه صدای دراومد و عماد باتعجب به من نگاه کرد.خودمو به اون راه زدم.

ـ مهمون داشتی؟

ـ نه.

ـ خب برو درو باز کن ببین کیه دیگه.

نگاهی به پدرش کردو بااکراه بلند شد.وقتی ازدر بیرون رفت یه نفس راحت کشیدم.رو به پدرش گفتم.

ـ راستی عماد به من نگفته شغلتون چیه؟

romangram.com | @romangram_com