#خانه_وحشت_پارت_94
ـ چون بهترم الان.
گوشیمو گرفتمو به شیدا گفتم یادش باشه به بهانه ی خریدبیاد دنبالم.
ـ به پدرت گفتی داری منو میبری پیشش؟
ـ آره خیلیم خوشحال شد.
ـ واقعا؟؟!!!
ـ آره چراتعجب کردی؟
ـ هیچی.
سعی کردم به چیزی فکرنکنم چون دیگه فهمیده بودم فکرامو میخونه.بعداز نیم ساعت به یه روستارسیدیم.حدودا نیم ساعت ازاول روستا تاخونشون فاصله داشت.حس کردم باید آخرای روستا باشه چون تعداد خونه ها کم شده بود.به یه کوچه رسیدیم،سر کوچه یه خونه ی قدیمی و قشنگ بود که عماد گفت خونه ی قدیمی پدر حسامه.سر کوچه ماشینو نگه داشت و گفت انتهای کوچه خونشونه.باهم پیاده شدیم و رفتیم سمت خونه.مثل خونه های خیلی قدیمی دیواره هاش از گل بود.در حیاط روباز کرد وباهم وارد خونه شدیم.
ـ بابا..بابا بیا مهمونت اومد.
در اتاقی بازشد و مردی حدودا ۵۰ ساله بیرون اومد.حس کردم چشماش قرمزه درست مثل وقتی که باعماد بیرون رفتم و چشماش بخاطر ناراحتی قرمز شده بود.عماد باعصبانیت به پدرش نگاه کرد.
ـ سلام دخترم خوش اومدی.عماد جان راهنمایی کن مهمونتو.
عماد که عصبانیتش معلوم بود باصدای گرفته گفت
romangram.com | @romangram_com