#خانه_وحشت_پارت_86
چه ربطی به حرفم داشت؟!! گفت لباس؟!خاک به سرم مانتوم کوش؟آخه چرالباسمو عوض کردم؟
رامین که سرخ و سفیدشدنمو دید باخنده گفت
رامین ـ حاضرشو بریم بیرون.پایین منتظرم.
ـ جیییییییییغ پررو بی ادب بروووووو.
رامین باتعجب نگاهم کرد که بامشت زدم به بازوش.
ـ د میگم برو
رامین خندید که بیشتر حرصمو دربیاره خواستم بپرم موهاشو بکشم که سریع از اتاق رفت بیرون منم دنبالش.به راه پله رسیدم همه باتعجب نگاهم کردن.ای وای آبروم پیش حسام رفت.تندی برگشتم تو اتاق.
مانتومو پوشیدمو شالمو سرم کردم.رفتم جلو آینه چشمتون روز بد نبینه با یه زامبی زشت مواجه شدم.چرااین شکلی شدم من؟سریع یه دستمال مرطوب کشیدم صورتمو تمیزکردم.تازه شبیه زامبی عادی شدم بااین قیافه کج وکولم.یکم آرایش خوب کرد صورتمو البته واسه تلافی رامین ازیکمم بیشتر زدم.خب حالا وقته دراوردن چشم بعضیاست
کیفمو برداشتمو گوشیمو چپوندم توش د برو که رفتیم.ازراه پله پایین اومدمو سلام کردم رامین اول تعجب کرد بعدم اخم کرد.حسام که قیافه رامینو دید گفت
حسام ـ میگم رامین...
نخودی بزار یکم دیگه حرص بخوره اه.رامین نگاهش کرد.
حسام ـ مگه نمیخواستین برین بیرون پاشو دیگه.
romangram.com | @romangram_com