#خانه_وحشت_پارت_85
یا خدا این چی میگه؟
رویاـ دماغتو تمیز کن تران.
ای وای دماغم تازه دردش یادم اومد.بمیری رامین دماغ خشگلمو ناقص کردی.ولی دلم سوخت .
ـ درباز شد من پشت دربودم خوردم زمین رامین کاری باهام نداشته.
رویا چشم غره ای به رامین زد و باشیدا برگشتن پایین.
رامین هم عصبی بود و هم ناراحت.کنارم ایستادو کمک کرد بلندبشم.دماغم بخاطر ضربه ی در خیلی درد گرفت کمرمم بخاطر زمین افتادنم گرفته بود.رامین دستمالو زیردماغم گرفت
رامین ـ نگهش دار.
دستمالو نگه داشتم.
ـ چیه صداتو انداختی بالا واسم دادو هوار میکنی ها؟فکرکردی کی هستی اصلا؟
دیگه ازش نترسیدم بااینکه قرمز شده بود ولی معلوم بود داره خودشو کنترل میکنه.
رامین ـ من نیم ساعت پشت درمنتظر بودم هرچی زنگ زدم جوابمو ندادی خب عصبانی شدم.
ـ دلیلی نداره الان بااین خشونت بیای و سرم داد بزنی.اصلاتو اینجاچیکارمیکنی؟ازاتاقم بروبیرون.
رامین ـ چرا برم؟اشکالش چیه؟اگه لباست منظورته که پیش منی مشکلی نیست.
romangram.com | @romangram_com