#خانه_وحشت_پارت_87

رامین بدون حرفی با همون اخمش رفت بیرون.دراکولای زشت.خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشین رامین که برزخی نگاهم میکرد.نشستم و درو محکم بستم که دیگه منفجر شد خدایا غلط کردم.

رامین ـ مگه در طویـــــــلســــــت؟

جوری داد زد که حس کردم گوشم کرشده.

ـ چته وحشی؟کرشدم مثل آدم نمیتونی حرف بزنی؟از دستم دررفت خب.دراکولا

رامین ـ چی گفتی؟

یاامامزاده بیژن چه غلطی کردم اومدم.

ـ ه..هی..هییچی.

نفس عمیقی کشید که خونسرد باشه اما بازم عصبانی بود.دستمال داد دستم که خودم منظورشو گرفتم و دیگه بحثی نکردم آینه در آوردمو لبمو پاک کردم.خیالش که راحت شد حرکت کرد.

ـ رویا

بعداز رفتن ترانه ماجرای صبح رو برای حسام تعریف کردیم.شیدا هم شالشو زد کنارو کناره ی صورتش که زخمی و کبود شده بود به حسام نشون داد.معلوم بود عصبلنی شده.

ـ میتونی کمکمون کنی بفهمیم چرااذیتمون میکنن؟این خونه خیلی خوبه و دل کندن ازاینجاسخته.درضمن ترانه هم گفته یه نفر بهش گفته ما نفرین شدیمو هر جایی بریم دست ازسرمون برنمیدارن خودت که بودی داشت تعریف میکرد.

حسام ـ درسته.باید یجوری بفهمیم قضیه این خونه چیه بعدشم باید دنبال یه شخص مطمئن باشم تا شما رو ازاین شر نجات بده.

سرمو پایین گرفتم.ازوقتی باهاش آشنا شدیم خیلی بهمون کمک کرده،صداقت و مردونگیشو نشون داده.شیدا درمورد حسام باخانوادش صحبت کرده و بااصرارای حسام قبول کردن بعداز این ترم بیان خاستگاری شیدا.ترانم که تکلیفش معلوم نیست ولی از رامین مطمئنم خودشو ثابت کرده.اما عماد...صبح تاحالا چندبارزنگ زده ولی جوابشو ندادم،اصلا حوصلشو ندارم.راستی عماد..چراتاحالانگفتم؟

romangram.com | @romangram_com