#خانه_وحشت_پارت_81

صدای پاهاش نشون ازاومدنش بود.درباز شدو خانومی با چادر گلدار جلوی درایستاد.به صورتش میومد ۶۰ یا همین حدود سنش باشه.بعد از سلام و معرفی کردنمون رفتیم سراصل مطلب.

ـ حاج خانوم شما میدونین صاحب قبلی این خونه کی بود؟

ناراحتی و ترس از وقتی که خودمونو معرفی کرده بودیم توچشماش بود.بانگرانی گفت

ـ ن..ن..نه،نمیدونم.

من و ترانه باتعجب به هم نگاه کردیم.

ـ مطمئنید؟!!!

ـ من چیزی نمیدونم.بفرمایید تو چرا اینجاایستادین حالا؟

ـ نه ممنون.ببخشیدمزاحم شدیم.

ـ خواهش میکنم.

ترانه ـ ممنون خداحافظ

ترانه دستمو گرفت و به سمت خونه ی بعدی رفتیم.خانوم جوونی اومده بود ومیگفت چندماهه که اسباب کشی کردن اینجا.

خونه های دیگم هیچ اطلاعی نداشتن تنها امیدمون همون اولی بود که بهش مشکوک بودیم.باید هرجوری شده این قضیه رو بفهمم باخستگی برگشتیم خونه.شیدا برامون چایی آوردو ماهم همه چیزو تعریف کردیم.باید از حسام کمک میگرفتیم حتما میتونست کمکمون کنه.به شیدا گفتم و اونم مثل خرشرک خنده ی کشیده ای کرد و بعدرفت سمت تلفن.بعد چنددقیقه حرف و تعارفات بیخود تلفنو قطع کرد و اومد نشست.

شیداـ گفت نیم ساعت دیگه اینجاست،درضمن..

romangram.com | @romangram_com