#خانه_وحشت_پارت_77
ـ به نظرت الان حال شوخی رودارم؟
رویادستمونو گرفت و باهم برگشتیم سمت ماشین.حرکت کردیم که بریم خونه.از گذشت زمان غافل بودیم و توی راه فهمیدم ساعت ۱:۳۰ صبحه.خیابونا خلوت بود،اون صورت کذایی ازجلو چشمام بیرون نمیرفت.رویا سرعتشو زیاد کرده بود که هر چه زودتربرسیم.شیدااعتراض میکرد وهمش میگفت آرومتربرو رویا سرشو برگردوند که جوابشو بده که دیدم یه حیوونی وسط خیابونه
ـ رووووویاااا جلوتو نگااااااه
رویا تادیدتش ترمز زد اماانگاردیرشده بود چون هیچ اثری ازش نبود.صدای برخوردشم نشنیدیم.بی حرکت ایستاده بود و باچشمای براقش به ماشین نگاه میکرد پس نرفته بود پس امکانش هست که رویازده باشه بهش.شیدا ازترس میلرزید منم جرات وپیاده شدن نداشتم.رویا بااکراه پیاده شد.
منم بخاطراینکه تنها نباشه پیاده شدم اما ترس منم میلرزوند.کناررویاایستادم.همه جارو نگاه کرد.
رویاـ چیزی نیست.بریم.
یه نفس عمیق کشیدم و سوارشدم.تارسیدن به خونه هیچ حرفی نزدیم.وقتی هم رسیدیم به حدی خسته بودیم که فقط رفتیم تو اتاقمونو خوابیدیم.من که حتی لباسمو عوض نکردم.صبح باخستگی بیدارشدمو به ساعت نگاه کردم.ساعت۱۱ بود وای کلاس داشتیم.رفتم اتاق دخترا و صداشون کردم به زور بیدارشون کردم بعدشم رفتم صبحانه رو حاظر کردم.رویا باتعجب نگاهم میکرد.
ـ چیه؟
رویاـ لباستو دیشب عوض نکردی؟
ای وای لباسم.رویا باخنده گفت
ـ برو لااقل دست وصورتتو بشور من میزومیچینم.
سرمو تکون دادم و رفتم سمت دستشویی.بعدازشستن صورتم رفتم اتاقمو لباسمو درآوردم. وای نه اینا چیه؟ روی تنم پراز جای زخم بود.چرادردی نداشت پس؟اصلااین زخما ازکجابود؟مثل چنگ کشیدن بود باوحشت رویارو صدازدم اونم فورا اومد.بادیدن تنم جیغ کوتاهی کشید.
رویاـ چیشده؟چرااینطوری شدی؟
romangram.com | @romangram_com