#خانه_وحشت_پارت_144
دست پسرو گرفت وازاتاق خارج شدن چندنفر که تقریبا شبیه به پسربودن به ترانه نزدیک شدن.
-منو میکشین؟
یکی ازاونها سرشو تکون داد.
-پس زودتر راحتم کنین.
اونیکه سرشوتکون دادگفت
-بخاطربرادرم نمیزنمت ولی بخاطرپدرم بایدبکشمت.پسر وارداتاق شدوبلندداد زد
-نه صبرکنین,پدرقبول کرده,البته بعدازبدنیااومدن بچمون بخاطرنفرین پدربزرگ خودش میمیره.
ترانه باچشمای گشادشده نگاهش کرد,پسر برادراشو بیرون کردو کنارترانه نشست.ترانه ناباورگفت
-کدوم بچه؟
-بچه ای که تا شش ماه دیگه دنیامیادوبلافاصله بعدش تومیمیری.
ترانه نمیتونست باورکنه,این اتفاقات اصلا براش قابل هضم نبود.چطور این اتفاق افتاد چطوربچه داره ولی خودش نفهمیده؟این سوال وهزارسوال دیگه توی سرش میچرخیدن.که با فرورفتن دندون توبدنش دوباره ازحال رفت.
۶ماه بعد..
ترانه دردبدی توی دلش پیچیده بودوهرچقدر قابله سعی میکردآرومش کنه نمیشد,بادیدن صورت قابله حالش بدترمیشد و بیشترجیغ میکشید.باحس اینکه یکباره شکمش خالی شده باتعجب به شکمش نگاه کرد هیچ برآمدگی ای نداشت,بادیدن پسرکوچیکی که تودستای قابله بود,لبخندی زدوآروم گفت همونی که میخواستم شد.امیدوارم خواسته ی قلبیمو تواجابت کنی باکمک...
romangram.com | @romangram_com