#خانه_وحشت_پارت_143
دستاشوبازکردو گفت
-بیا عزیزم,نترس.
-حسام ورامین کجان؟
-اون مزاحمادیگه اینجانیستن,دوستام حسابشونو رسیدن.
ترانه شکه شده بود,باورنمیکرد عزیزترین کسش تنهاش گذاشته باشه.
پسر همینکه بهش نزدیک شددربازشد.پدرش وارد شدو باعصبانیت گفت
-مگه نگفتم بکشینش؟این چرااینجاست؟پسرباخواهش
والتماس به طرف پدرش رفت
-نه پدر اون دیگه وجودش بامن یکی شده.
پدرباترس به گردن ومچ ترانه نگاه کرد.
-چرااینکاروکردی؟
به قدری عصبانی شده بود که صورت کثیف وسیاهش به رنگ خون شد.
romangram.com | @romangram_com