#خانه_وحشت_پارت_142

اماشیداصداشو نمیشنید,باسوزش گردنش دستشو به گردنش کشیدو بادیدن خون جیغ خفه ای زد ملحفه ی دورشوکنارزد,تمام بدنش خونی وجای گازگرفتگی بود,وقتی یادش اومدچه اتفاقی افتاده چشماشو بازکردو فقط ازخداخواست که زودترمرگشو برسونه.صدای غریبه ای اومد

-نگران نباش بعدازدوستت نوبت توعه.

صدایی که ترانه خوب میشناختش دادزد

-توغلط میکنی,دستت به زنم بخوره خودم استخوناتومیجووم.

باترس به هردونفرشون نگاه کردوگفت

-دوستم کجاست؟

پسرغریبه -داره میمیره دیگه چیزی نمونده.

دوباره اون صدای نحس

-برو بیرون دیگم نیااینجا.

به طرف شیدارفت و به بدن خونیش نگاه کرد,بادیدن خون تازه ی بدنش بوکشیدو مثل کسی که غذای موردعلاقشو بومیکشه گفت

-وای دوباره گرسنم شد.

ترانه ملحفه رودورخودش پیچیدو به گوشه ای تکیه داد.

-نترس عزیزم,دیدی که دردی نداشت,چیزی هم حس نکردی.

romangram.com | @romangram_com