#خانه_وحشت_پارت_145
نفساش به شماره افتاده بود
-...با کمک.. خدا
سرش پایین افتادو چشماش بسته شد.
١٥ سال بعد...
امیر درحال خوندن دفترچه ی خاطرات مادرش بود,توی اتاق مادرش نشسته بودو با دقت تمام نوشته هارومیخوند,هرچه بیشترجلومیرفت ابروهای سیاهش بیشترگره میخورد,تاجایی که باخشونت دفترو بست.
حدودا یکسالی میشد که این دفترو توی اتاق مادرش پیداکرده بود روی صفحه ی اولش نوشته بود
-عزیزترین کس مامانی,هروقت که حس کردی مردبزرگی شدی ومیتونی برای خودت تصمیم بگیری این دفترو بخون,تااون موقع هم درمورداین دفترباکسی صحبت نکن حتی پدرت,..خوشحالم که این دفتروپیداکردی.
بنابراین تااینروز امیربه خودش اجازه نداده بودکه اون دفتروبخونه.اماحالا که خونده بوداز پدروقبیله ی پدرش شدیدا متنفرشده بود.باید اول خانواده ی مادرشو پیدامیکرد وبعدانتقام عذاب مادرشو میگرفت.به آینده رفت وموفقیتشو باخوشحالی دید.روزی که این قبیله ی پست توی این خونه ی شوم ونفرین شده ازبین رفتن و این خونه توی آتیش میسوزه ونابودمیشه...
پایان
romangram.com | @romangram_com