#خانه_وحشت_پارت_131


متوجه عصبانیت رامین نشدورفت روی قاب پنجره وپرید.وقتی به رامین نگاه کرد تازه یادش اومد چی گفته.رامین ازپنجره پریدو دست ترانه روگرفت,آروم طوری که فقط ترانه بشنوه گفت

-تا پامون ازاینجابرسه بیرون یه گوشمالی طلبت.

ترانه بااخم نگاهش کردو زیرلب فحشش میداد.

-دارم میشنوما,یادت بمونه.

ترانه باناراحتی گفت

-خب ببخشید,مگه چی گفتم.حالاکه همه چی تموم شده توهم به آرزوت رسیدی دیگه کسی مانع نیست پس حساسیتت واسه چیه؟

حسام وشیدا خندیدندو رامین نیشگون کوچیکی ازبازوی ترانه گرفت که ترانه دیگه فهمیدبایدلال بشه.حرکت کردن و همینطور پیش میرفتن که حسام ایستاد.

رامین-چیشده؟

-چرا دیگه صدایی نمیاد؟

باتعجب به هم نگاه کردن.

شیدا-ترانه چرادستمو ول کردی؟

صدایی نیومد.رامین چراغو به اطراف چرخوند اماترانه نبود.


romangram.com | @romangram_com