#خانه_وحشت_پارت_130
-چیشده مگه؟
-این استخون آدمه.
هردودخترمیلرزیدند,ترانه نفسش گرفته بود ورامین کلافه دنبال اسپری ترانه میگشت.بلاخره پیداکردواسپری وتودهن ترانه گرفت,بعدچندثانیه نفساش عادی شده بود.ترانه بازوی رامینو گرفت.
ترانه-من میترسم.
-عزیزم بایدتا آخرش بریم.من اینجام بخاطر تو,پس تاوقتی هستم ازچیزی نترس,باشه؟
ترانه سرشو تکون دادو دوباره دست شیداروگرفت.بی اهمیت به استخونای زیرپاشون راهشونوادامه دادن.ترانه چشماشو بسته بودو فقط باشیدا کشیده میشد.نمیخواست چیزیو ببینه.صدای ناله بیشتروبیشترشده بود.درآخر به دیواری رسیدن که فقط پنجره داشت.
حسام به حالت تمسخرگفت
-خداروشکراینجایه نفس کش داره.
اما کسی نخندیدچون هر۴نفر متعجب بودن که چطورزیرزمین پنجره داره؟هیچ دستگیره ای برای بازکردن نداشت.رامین باچوبی که همراه خودش آورده بودبه شیشه زدو تمام پنجره خوردشد.حسام اول نورچراغوبه اطراف گرفت ووقتی فهمیدیه راهه خودشو ازقاب پنجره آویزون کردورفت اون سمت,دست شیداروگرفتو به سمت خودش کشید شیدا هم اونسمت دیواررفت.
رامین-ترانه صبرکن اول من برم بعدتوبیا.
-ولی من میتونم خودم بپرم.
رامین باتعجب نگاهش کرد,ترانه بخاطر کوهنوردی هایی که بارویاودانیال رفته بود ازارتفاع یا پریدن ترسی نداشت,اماشیداخیلی ترسوبودوهیچوقت باهاشون نمیرفت,بدون توجه به نگاه متعجب رامین گفت
-توکوهنوردیا دانیال خیلی کمکم کرد تادیگه نترسم نگران نباش.
romangram.com | @romangram_com