#خانه_وحشت_پارت_129
ترانه ـ بایدبگردیم دنبال زیرزمین.
حسام نورچراغو سمت کف انبار گرفت.اما هرچی گشتن بی نتیجه بود.
رامین ـ وقتی این انبارو پیداکردیم زیرزمینم پیدامیکنیم مطمئنم.
حسام هم درتایید حرفش سرشو تکون داد.رامین با پاهاش به کف انبارضربه میزد تاببینه چیزی متوجه میشه یانه.تا گوشه ی انبار این حرکتو تکرار کرد.باتعجب دوباره پاهاشو کوبید.صدای چوب شنید لبخندی زدو ازروی میز گچ بری آهنی روبرداشتو به سرامیک قدیمی ضربه زد.از گوشه هاش برداشت و سرامیکو بلندکرد.سرامیک های کنارش هم برداشت یه دریچه ی چوبی بود.آهن دستگیرشو کشیدو درو بازکرد.حسام نور چراغو به پایین گرفت.راه پله ی آهنی مشخص شد.به ترتیب رامین،ترانه،شیدا وحسام ازراه پله رفتن پایین..
-راوی
حسام نور چراغو به اطراف چرخوند,تارانکبوت همه جا آویزون شده بود,صدای ناله به گوششون رسید,شیداوترانه دست همومحکم گرفته بودن که ازترسشون کم بشه.حسام جلومیرفت, ترانه وشیداپشت سرش بودن ورامین هم پشت دخترامراقبشون بود.
حسام -کسی اینجاست؟
صدای ناله قطع نمیشد.پای ترانه به شیئی خوردوجیغ کشید.رامین به سمتش خم شدوبا استخون خونی ای که گرفت شیداوترانه هردو جیغ کشیدن.
رامین-این استخون..
زبونش بنداومده بود.استخونوازدستش انداخت
رامین-لااله الاالله,اینجادیگه کجاست؟
حسام بانگرانی پرسید
romangram.com | @romangram_com