#خانه_وحشت_پارت_128

_رویا

باباازتو آینه بهم نگاه کردوباناراحتی سرشوتکون داد.

_بابا بایدبرگردیم خونه.

_نه.دیگه حق نداری اسم اون خرابشده روبیاری.

_ولی رویا..

_رویا مرده دختر،بفــــــهههم.اون دیگه نیست،بخاطر اون خونه ی لعنتی مرده بفهم اینو.

به هق هق افتادم ،مامان نگاهم کردوآروم اشک میریخت.

ـ راوی

دوروز ازخاکسپاری رویاگذشته.حسام و رامین هنوز نتونستن برگردن شمال چون نگران شیداوترانه هستن.ترانه هم کمی اوضاع جسمیش بهتر شده اما اون خوابو هروقت که میخوابه میبینه و خیلی روحیش ضعیف شده.شیدا ازوقتی درموردخواب شنیده مدام دنبل نقشه ایه که پدرشو راضی کنه بفرستتش شمال،اماپدرش گفته دیگه حتی دانشگاهم حق نداره بره وبایدتوی خونه بمونه.رامین چندباری ماشین دانیالو جلوی خونه ی ترانه دیده بودونگران بود اگربرگرده شمال ترانه روازدست میده.کاروشرکتشو به دوستش سپرده بودو هرروز ایمیل گزارش کارشو تحویل میگرفت،به خانوادش هم گفته بود یک هفته ای تهران کارداره و بعدبرمیگرده.نگرانی ای ازاونطرف نداشت.حسام هم بخاطردلتنگی نمیتونست برگرده و غیرازاون دنبال راهی میگشت تاباترانه و شیدابرگرده که باهم برن دنبال اون زیرزمینی که ترانه گفته بود.برای خاستگاری رفتن هم زودبود چون میدونست الان تواین شرایط، زدن حرف ازدواج مناسب نبود.بلاخره باشیدافکراشونو روهم گذاشتن وتصمیم گرفتن رامین وحسام برن خاستگاری ولی فقط یه صیغه ی محرمیت خونده بشه تا زمان مناسبش پیش بیادو ازدواج کنن.یک هفته گذشت ترانه کمی بهترشده بودو ازینکه رامین به خاطرش داره تلاش میکنه تاباهم برگردن به اون خونه خوشحال بود.اول رامین به خاستگاری رفت و پیشنهادشو داد که بخاطراعتمادزیادپدرترانه بهش همه ی حرفاش موردقبول بودو قرارشدبعدازمحرمیت باهم برگردن شمال که ترانه به درسش ادامه بده.اماحسام که شب بعدش رفته بودخاستگاری به سختی تونست پدرشیداروراضی کنه و بخاطراصرارهای شدیدشیدا رضایت داد،چون باصیغه مخالف بود.درموردرفتن شمال هم قرارشدبعدازمحرمیت صحبتش بشه چون اون شب شدیدا پدرشیدا عصبانی بودو شیدا نمیذاشت حسام حرفی ازرفتن بزنه.چندروزی به خوبی سپری شدوترانه و شیدا بارضایت خانوادشون همراه حسام ورامین برگشتن شمال.ترانه خداروشکرمیکرد که دیگه باشیدا هم خونه نیست،شیداهم مدام میزدتوسرترانه که انقدرپیش حسام نگه.حسام ورامین هم ازرفتاراون دوتا میخندیدن.بایدبرای رفتن به خونه ی قدیمی نقشه ای میکشیدن.چون کسی اجازه ی رفتن به اون خونه رونداشت.قراربراین شد که شبونه برن توی خونه وقبل ازصبح برگردن.هرچهارنفر چراغ قوه به دست وارد خونه شدن.حسام برای محکم کاری دوتا چراغ قوه ی اضافه و وسیله های ایمنی روباخودش آورده بود.از کناره ی حیاط مستقیم رفتن تو باغ.ترانه راهنماشون بودو جلوترازبقیه میرفت.وقتی به پشت ساختمون رسیدن ترانه باتعجب گفت

ـ یعنی چی؟!!مطمئنم اون انباراینجابود.

شیداپوفی کشیدو تکیه داد به دیوار.رامین چراغ قوه رودقیقتر چرخوند متوجه قسمتی شدن که پرازشاخه جمع شده بود.به کمک حسام چندشاخه رو کنارزدن.

حسام ـ بیاین اینجاست.

یه درچوبی و قدیمی بود که قفل قدیمی و زنگ زده ای ازش آویزون بود.رامین یک شاخه ی کلفت برداشت و بعدازچندبارضربه زدن به قفل اونو شکوند.درو باز کردن ورفتن داخل.حسام چراغ بزرگی که آورده بودو ازتوی کوله پشتیش درآوردو روشن کرد.تقریبا قسمتی ازانباروروشن کرده بود.

romangram.com | @romangram_com