#خانه_وحشت_پارت_126
ـ هیچی فقط میخواست بدونه واقعا نامزدمی یانه؟
ـ خب؟
ـ خب که خب..گفتم هیچ خبری نیست.ای بابا بسکن دیگه.
باصورت قرمزش خفه شدمو دیگه ادامه ندادم.
رامین ــ یباردیگه اگه توفاصله ی ۱۰ کیلومتریت پیداش بشه بلایی سرش میارم که حتی مامانشم نشناستش.فهمیدی؟
سرمو تکون دادمو درماشینو بازکردم.
رامین ــ الان باباتو صدامیکنم بیاد.
به سختی تونستم برم تو ماشین بشینم دردلعنتی تمومی نداشت،بااینکه ۴ساعت دیگه باید قرصمو میخوردم طاقت نیاوردمو قرصمو خوردم.بعدچنددقیقه پلکام سنگین شدن وخوابیدم.
دوباره توی اون خونه ی لعنتی هستم،چرانمیتونم ازاینجاخلاص بشم؟
_شیدا،شیداکجایی؟
صدای ضعیفی ازتوی باغ میشنیدم.رفتم طرف باغ.هرچی میرفتم صدانزدیکترمیشد.پشت ساختمون خونه رسیدم.یه اتاقک اینجاست،چطورتاحالاندیدیمش؟به اطراف نگاه کردم.تاحالا اینطرف باغ نیومده بودم.رفتم سمت دروبازش کردم.شبیه یه انبارقدیمی بود.توش چوبای کهنه و ابزار چوب بری پخش بود.دوباره صدااومد،شبیه صدای یه پیرمردبود که داشت ناله میکرد.
_کسی اینجاست؟
همه جاروخوب نگاه کردم اماکسی نبود.پس این صداداره ازکجامیاد؟لرزبدی به بدنم افتاده بود.دستی روی شونم نشست باترس برگشتم
romangram.com | @romangram_com