#خانه_وحشت_پارت_122

ـ من محلشونو بلدم.قبلارفتم.

ـ باشه پس آماده شو.

پرستاراومدداخل سوزن سرمشو درآوردو رفت.مادرترانه دراتاقو بست و لباس مشکی ترانه رو دستش داد.کمکش کردم لباسشو عوض کنه.موهای بلندشو طوری بستم که تاشب بازنشه و اذیتش نکنه بعدم شالشو براش مرتب کردم.لنگون به سمت دررفت و درو بازکرد.منم کیفشوبرداشتمو رفتم پیشش.پدرش وقتی راه رفتنشو دید باشرمندگی سرشو پایین گرفتو همراه مادرترانه رفتن بیرون.من دستشو گرفته بودمو آروم میرفتیم تااذیت نشه،دانیالم پشت سرمون بودو هرچی میخواست کمک کنه ترانه بادلخوری میگفت نه.ترانه رو سوارماشین پدرش کردمو رفتم توماشین دانیال نشستم.تاوقتی که برسیم روستا هیچ حرفی زده نشد.وقتی به قبرستون رسیدیم دانیال گفت

ـ شیدا رامین کیه؟

متوجه شدم وقتی پدرترانه درموردش گفته دانیال شنیده.

ـ رامین دوست حسامه و..

ـ و چی؟؟دوست حسام چه ربطی به ترانه داره؟

ـ هنوزچیزی معلوم نیست.

ـ واضحتربگو.

باناراحتی سرمو پایین گرفتم،ازماشین پیاده شدمورفتم سمت جمعیت.مردی به زبون شمالی داشت مداحی میکردو همه گریه میکردن.چندنفرازهمکلاسیهاو استادامونم اومده بودن.ترانه عینک آفتابیشو برداشت و بادستمال اشکاشو پاک میکرد.بااینکه چیزی اززبونشون متوجه نمیشدم اما به قدری باشور میخوند که اشک همه رودرآورده بود.حسام نگاهی به دانیال کرد که کنارم ایستاده بود بااشاره پرسیدکیه؟ آروم گفتم برادررویا.وقتی فهمید اومد کنارمون ایستادو به دانیال تسلیت گفت.دانیال تشکرکرد وبعدشم مثل قبل چشم دوخت به ترانه.رامین داشت پذیرایی میکردو متوجه نشده بود.حسام که فهمید کنارگوشم گفت

ـ قبل ازاینکه رامین این چشم چرونو ببینه ردش کن بره.

ازحرفش ناراحت شدمو بااخم گفتم

ـ دانیال مثل داداشمونه.

romangram.com | @romangram_com