#خانه_وحشت_پارت_121
ـ هیچی عزیزم میدونی که حالش خوب نیست.
ـ باشه.کاش میتونستم تومراسم خاکسپاری عمادباشم.اگه رویابود حتمامیرفت.
باتمام شدن حرفم باباومامان اومدن وباباگفت.
ـ مرخص شدی بابایی فقط توی ماشین بایداستراحت کنیا.
ـ چشم
بعدازکمی مکث گفت
ـ بابایی؟
ـ جان؟
ـ میشه بریم سرخاک عماد؟
ـ مگه دفنش کردن؟
ـ میخوان دفنش کنن.
ـ پس یه زنگ به رامین بزن ببین کجان؟
romangram.com | @romangram_com