#خانه_وحشت_پارت_120
ـ دلم برات تنگ شده بود تران جونم.
ـ منم همینطور خواهری مهربونم.خودت بهتری؟
ـ آره خوبم.دردت کمترشده؟
ـ نه همش دارم مسکن میخورم.
ـ پس یعنی امروز مرخص نمیشی؟
ـ میشم،باید بشم.اگه برای اخرین باررویارونبینم دق میکنم.
دانیال که دوباره صورتش توهم رفته بود گفت
ـ خدانکنه.این حرفونزن.
ـ دروغ نیست داداشی،الانشم دارم دیوونه میشم نبین بیخیال نشستم اینجا..
دانیال بااخم بلندشدو وسط حرف ترانه رفت بیرون.ترانه باناراحتی به من نگاه کرد.مادرشم بلند شد
ـ من برم ببینم بابات کجارفته؟
ازاتاق رفت بیرون.
ترانه ـ چراهروقت بادانیال صمیمی صحبت میکنم ناراحت میشه؟مگه چی گفتم؟!!
romangram.com | @romangram_com