#خانه_وحشت_پارت_119


ـ ازالان بهش بخندم پررو میشه پسفرداکه دومادت شد همش میاد توکارامون فضولی میکنه.

مامان نتونست جلوی خندشوبگیره یادش نبود بادست زدبه پهلوم که یه جیغ هفت رنگ کشیدم.اشتهامم پرید فقط یه لیوان چایی خوردم.باباهم اومد کنارمون نشست و گفت وخندید.ازینکه پدرومادرم خوشحالن راضیم اما خودم فقط سعی کرده بودم ظاهرمو شاد حفظ کنم صورت رویا لحظه ای از جلو چشمم کنارنمیرفت.

شیدا

صبح که بیدارشدم همه بیداربودن و داشتن گریه میکردن.برادر رویا هم رسیده بودو یه گوشه نشسته بود.بابای من ورویارفته بودن بیمارستان برای تحویل جنازه و ثبت فوت.قبل رفتن باید میرفتم پیش ترانه،تواین چندساعت دلم براش تنگ شده به نگاه آرامشبخشش نیاز داشتم،میدونستم اگه بود الان همه رو آروم میکرد.اما من به قول تران هیچکاری بلد نیستم،برگشتم تو اتاقو شال ومانتو مشکیمو پوشیدم.

ـ من میرم پیش ترانه زود برمیگردم.

برادررویا بلندشدوگفت

ـ منم میام باهات.

از احساس دانیال به ترانه خبرداشتم،یعنی رویابهم گفته بود اما قراربود ترانه چیزی نفهمه.دانیال موهاشومرتب کردوگفت

ـ بریم.

چشمای قرمزوپراشکش واقعا عذاب آوربود.برای منی که تک بچه بودم رویاو دانیال مثل خواهروبرادرواقعیم بودن وهمه جا کمکم میکردن.

ـ باشه بریم.

سوارماشین دانیال شدیم و رفتیم بیمارستان.خداروشکرکردم که رامین نبود وگرنه نمیدونستم چه دلیلی برای اومدن دانیال پیش ترانه بیارم.هرچند که ترانم دانیالو مثل برادرش دوست داشت ولی همیشه نگاه دانیال به ترانه پیش همه لوش میداد.خوشبختانه حالش بهتربود و کمی باحرفاش تسکین درد دانیال شد.مادر ترانه مدام چشم و ابرو بالامینداخت که چرادانیالو آوردم منم شونمو بالامینداختم که تقصیری ندارم.بعدازصحبتای دانیال باترانه فرصت کردمو ترانه رو بغل کردم.


romangram.com | @romangram_com