#خانه_وحشت_پارت_118
بعدازسلام و احوالپرسی یه پلاستیک گذاشت روی میز.
ـ میدونستم هرغذایی رونمیخوری برات صبحانه اوردم.
مامان باذوق نگاش میکرد خدایااین ازالان دامادذلیل میشه خدابدادم برسه.چه خودمم تحویل گرفتم حالا.پلاستیکوبرداشتم.چندتا قالب پنیروکره و عسل بانون توش بود.
ـ وای ممنون رامین.
ـ خواهش میکنم.من برم حسام منتظرمه.
مامانم که تازه ازنگاه کردن پسرمردم دست کشید گفت
ـ کجا مادر؟بشین خودتم یه لقمه بردار بعدبرو ضعف میکنیا.
ـ نه ممنون باید برم،کاری بامن ندارین؟
ـ نه بسلامت،خیرپیش.
حسام ازون لبخندای پیروزمندانش بهم زد که خودم مطلب مادرزن داماددوستی روگرفتم،پسره پررو.قبل رفتنش گفتم.
ـ دیگه نبینم فالگوش بایستیا.
معلوم بود ناراحت شد ازحرفم،آروم خداحافظی کردورفت.مامان بااخم کنارم نشست.
ـ دخترتو عجب رویی داری؟لطف کرده برات غذاآورده اونوقت اینطوری باهاش حرف میزنی؟
romangram.com | @romangram_com