#خانه_وحشت_پارت_117


دوباره صورتش جمع شد وباناراحتی رفت بیرون.ما سه تا مثل خواهربودیم.حتی باباهامونم ماهارو یکی میدونستن.به کمک مامان کمی تونستم روی تخت بشینم.مامان شالمو سرم گذاشت.

ـ رامین پسرخوبیه.اینطوری که بابات میگه معلومه خیلی دوست داره.

پوزخندی زدم.

ـ اینم مثل اون یکیه،همشون مثل همن دوست داشتنشم کشکه ساده ای مادرمن.

ـ پس واسه چی انقدرمراقبته؟مشخصه ادم معتقدوباایمانیه.بااون مردک هوسبازو شبچرون مقایسش نکن.بیشتردرموردش فکرکن.وقتی بابات میگه پسرخوبیه مطمئن باش خیلی آقاست.

ـ چشم مامان جونم الان برو برام یه کیک بخر روده هام پیچیدازگشنگی.

ـ مگه غذای بیمارستان چه مشکلی داره که نمیخوری؟

ـ اولنش مزه خود بیمارستان میده،دومنش خیلی بی نمکه،سومنش دیگه دلیلی ندارم همیناکافیه،دیگم بحث نکن من لب به اینانمیزنم.

ـ الحق بچه ی همین پدری،نمیتونی مثل آدم غذابخوری.

ـ اولنش مگه شک داری بچه بابامم؟؟ دومنش..

نذاشت ادامه بدم و یه پس گردنی تحویلم داد که بعدش صدای در اومدو دراکولا اومدتو.

معلوم بودداشت ازخنده زمینو گازمیزد.از لبخندوصورت قرمزش فهمیدم.


romangram.com | @romangram_com