#خانه_وحشت_پارت_116
ـ آقارامین
ـ آها دوست حسامه
وقتی به صورت مامان نگاه کردم.ازینکه انقدرمسئله ی رامینو بی اهمیت شمردم پشیمون شدم.
ـ آخه دخترتو کی میخوای آدم بشی؟پسره خواب و خوراکشو بخاطرتو ازدست داده اونوقت فقط میگی دوست حسامه؟!!
بابا که باصدای مابیدارشده بود گفت
ـ دخترم هنوزبچست زوده به اینچیزا فکرکنه.
میدونستم داره اذیتم میکنه.
ـ عه بابا من بچم؟ ۲۳ سال سنمه ارواح عمه عقدسم.
ـ به عمه عقدست چیکارداری؟
ـ کاردارم میخوام شوورش بدم.
بابا باخنده اومد سمتمو آروم زدروی پیشونیم،مامانم خندش گرفته بود.
ـ بابا کی میریم؟
ـ تاظهرسعی میکنم بگم مرخصت کنن که فردابتونیم تومراسم رویاباشیم.
romangram.com | @romangram_com