#خانه_وحشت_پارت_115


مادرترانه کمی که آروم شد روبه من گفت

ـ شیدا جان الان خوانوادت میرسن.بمیرم چقدرعذاب کشیدین و مابی خبربودیم.آخه چرازودترازاین چیزی به مانگفتین؟

باشرمندگی سرمو پایین گرفتم ورفتم توراهرو روی صندلی نشستم.کمی که گذشت صدای بابارو شنیدم.چقدردلم براش تنگ شده بود.به سمتش دوییدمو صورت خیسمو رو سینش قایم کردم.مامان که اومد کنارم منو سمت خودش کشید.نگاهش رنجیده بود.خیلی ناراحت بود.بلاخره به زبون اومد

ـ چرا چیزی تاحالانگفتی بهمون؟یعنی باید از حسام میشنیدیم چه بلاهایی سرت اومده؟ حتما باید این اتفاق براتون میفتاد که....اگر بجای رویا...حرفاشو ناتموم گذاشت و رفت سمت اتاق ترانه.بابا باهمون ناراحتیش دوباره بغلم کرد.

ـ ببخشیددخترم،اگربیشترازاینا هواسمو جمع میکردم شایداین اتفاقا برات نمیفتاد.ببخش بابایی رو.نگاهی به صورت ناراحتش کردم و دوباره گریه کردم.میخواستم برای آخرین بار رویاروبببنم اما بابا اجازه نمیداد.خانواده ی رویا حالشون خیلی بدبود.قرارشد فردا جنازشو تحویل بگیریمو برگردیم تهران.حسام هم گفت بعدازاینکه عمادو دفن کردن بارامین می

ان تهران.خانواده ی من و رویا شبو رفتیم خونه ای که حسام گرفته بود.خانواده ی ترانم میخواستن پیشش بمونن.دیگه میترسیدن یه لحظه هم تنهاش بزارن.

ـ ترانه

صبح بادردتنم بیدارشدم.مامان سرشو روی دستم گذاشته بودو خوابیده بود.باباهم روی مبل خوابیده بود.زنگ پرستاری رو زدم.وقتی اومد مامان بیدارشد.

ـ خیلی درددارم لطفا بهم مسکن بدین.

پرستار نگاهی به داروهام کردو یه مسکن بهم داد.مامان ازاتاق رفت بیرون وتوی راهرو رونگاه کرد،سرشو پایین گرفت و برگشت داخل.

ـ ترانه این آقا کیه؟چرادرموردش چیزی به مانگفتی؟مطمئنم دیشب تاالان نخوابیده،هنوزسرجاش نشسته.

ـ کی؟!!


romangram.com | @romangram_com