#خانه_وحشت_پارت_114

ـ نــــــــــه....رووویاااااا چشماتو بازکن رویاتروخدا.

جیغ میزدم و گریه میکردم،نمیتونستم باور کنم.رامین باعصبانیت داشت اطرافو میگشت.حسام هم به طرف اتاقی که اونجا منو زده بودن رفت و بلند داد زد.

ـ یا خدا،ولش کنین.

رامین به سرعت به طرفش رفت و کناردراتاق که بهتره اسمشو سلاخ خونه بزارم دوزانو نشست.

نه طاقت اینو نداشتم اگه ترانه هم بمیره من تموم میشم.حسام رفت توی اتاقو بعد چند لحظه ترانه رو که نیمو جون بودو چشماشو به زوربازنگه داشته بود رودستاش آورد کنارمون.ترانه رو بغل کردم.نگاه بی جونشو به رویادوخت.

ـ ترانه دیگه رویا رفته،دیگه تمام شد،زهرشونو ریختن.

رامین ـ پاشین ازاینجابریم بیرون.باید به خانواده رویا اطلاع بدیم.

ترانه نمیتونست هیچ تکونی بخوره،رامین بلندش کرد،حسام هم رویا رو روی شونش گذاشت.دستمو کشیدو بلندم کرد.حسام زنگ زد به پلیس بعدم اورژانس.وقتی زنگ زدم به خونه ی رویا نمیدونستم باید چی بگم تنها چیزی که تونستم بگم فقط باگریه گفتم

ـ زودتربیاین شمال،زودتربیاین.

بعدم هرچقدرزنگ زدن نتونستم جواب بدم تااینکه پلیسارسیدنو بعدازصورت جلسه خودشون به پدررویاخبردادن.قراربراین شد ازخونه بریم تابررسی های لازمو انجام بدن.من همراه ترانه رفتم بیمارستان و وسیله هامونو که قبلش جمع کرده بودم سپردم به حسام تاببره خونه ای که برای ما گرفته بود.ترانه بامسکنی که بهش زده بودن دردش کمترشده بودو تونست بخوابه.ساعت تقریبا ۸ شب بود که صدای مادر ترانه رو شنیدم

ـ دخترم کجاست؟چی به سرش اومده؟

رامین ـ شماآروم باشین،اون اتاقه.

صدای گریه ی مادرش اشک منم درآورد.ازاتاق رفتم بیرونو بادیدنش رفتمو بغلش کردم.دلم میخواست مادرمنم بودو کمی دلداریم میداد.تامیتونستم زجه زدم،دردی که تو سینم بود به این سادگیا ازبین نمیرفت.دستشو گرفتم و رفتیم تواتاق،ترانه ازصدای ما بیدارشده بودو بادیدن مادرش به هق هق افتاده بود.رامین کنار پدرترانه ایستاده بودو داشت تمام اتفاقات رو براش تعریف میکرد.پدرشم باعصبانیت به زمین چشم دوخته بود.

romangram.com | @romangram_com