#خانه_وحشت_پارت_113
دیگه نمیتونستم چیزی بگم قطع کردم و رفتم پذیرایی نشستم تاحسام بیاد.
ـ رویا
هرکاری میکردم ترانه اروم باشه اما نمیشد،هم ازدرد بدنش گریه میکرد،هم ازعصبانیت دادوبیداد میکرد.اونام عصبانی میشدن ومیزدنش وقتی ازش دفاع کردم یکیشون پاهامو گرفت و کشیدازاتاق بردتم بیرون به قدری تاریک بود که هیچی نمیدیدم.وقتی فهمید جایی رونمیبینم ازهرطرف به بدنم ضربه میزد.حس میکردم تمام استخونام شکسته.خون توی دهنمو میریختم بیرون اماتموم نمیشد.یکی اومدو گفت
ـ دستوردادن بکشیمش.اینکارومیکنی یاخودم انجام بدم.صدایی ازکنارم اومد.
ـ بهش بگو تمومه.
بی حال و بیجون فقط تونستم بگم
ـ عوضی پست.
باحس فرو رفتن شیئ تیزی توی شکمم دیگه چشمامو بستمو به خودم پیچیدم.دستمو روی شکمم گذاشتم.حدسم درست بود استخون شکسته رو فرو کرده تو شکمم.استخونو کشیدبیرون که جیغ کشیدم و اینبار فروکردتو قلبم که باشنیدن صدای شیدا چشمامو بستم.
ـ شیدا
حسام و رامین اومدن و همه چیزو براشون توضیح دادم.رامین باعصبانیت راه افتاد به سمت کلبه ومنو حسام هم پشت سرش میرفتیم.رامین درو باز کرد بانور کمی که ازبیرون میومدو فضارو روشن میکرد تونستم صورت رویارو تشخیص بدم اما بااستخونی که توی بدنش بود جیغ کشیدم
ـ رویااااااااااا
به سمتش رفتم.چشماش بسته شده بود.حسام نبضشوگرفتو سرشو تکون داد
romangram.com | @romangram_com