#خانه_وحشت_پارت_112

دستشو محکم گرفتم،سردو بیجون بود.

ـ ترانه...خیلی دردداری میدونم ولی طاقت بیار.

ـ رویا رویا کمکم کن،اونامیخوان منو ببرن.رویا خواهش میکنم کمک کن.

باگریه به چهره ی ملتمسش خیره شدم.باتمام دردی که داشت سعی میکردمقاومت کنه

ـ شیدا

بعدازچنددقیقه که رویارفت،نمیتونستم اونجا بشینم.خیلی میترسیدم رفتم روی طراس ایستادمو شماره ی حسامو گرفتم.بعدازچندتابوق بلاخره جواب داد.صداش گرفته بودو آروم حرف میزد

ـ سلام

حسام ـ سلام خوبی؟

ـ ن..نه

ـ چرادوباره لکنت گرفتی؟

ـ حس..س.سام زو..زو..زودترر ب..بیا ای..اینجا.تر.ران و رو..روی..یا ت.تو.ک..ک.کلبن

ـ اونجا چیکارمیکنن؟

ـ ب..ب.بیا حس..سام.

romangram.com | @romangram_com