#خانه_وحشت_پارت_111


این دیگه کی بود؟چقدرمودب بود!!صداش همونطورخشدار بود اما جوونتر بود.

ـ تو کی هستی؟

ـ من میخوام باترانه ازدواج کنم.

کنار پدرش ایستاد.کمی کوتاهتربود،چشماش مثل چشمای مابود امادرشت بود.صورتش آدمو نمیترسوند.

ـ من همیشه مراقبشم دیشبم خودم اوردمش اینجا

اتعجب نگاهش کردم.

ـ پس حتمامیدونی یه نفردیگم دوسش داره؟

ـ نابودش میکنم.ترانه همسرمنه نه کس دیگه.

دستای استخونیشو به هم زدو باعصبانیت رفت.

پدرش باناراحتی گفت

ـ نمیدونم ازدستش چیکارکنم،قبیلمون اجازه نمیدن اون عروس مابشه چون نفرین شده اما پسرم گفته یا باید عروسشو بیارم یا ازقبیلمون میره.

خندیدم.جوونای ایناهم مثل ماهان،فقط خانوادشونو عذاب میدن.ترانه کم کم داشت چشماشو باز میکرد،ازدرد ناله میکردو به خودش میپیچید.


romangram.com | @romangram_com