#خانه_وحشت_پارت_110
ـ میخوای دوباره مرگو تجربه کنی؟
لبخندتمسخرآمیزی زدم.
ـ دیگه برام مهم نیست.
باتمام ترسی که داشتم سعی میکردم نشون ندم ترسیدم.به سختی سرجام نشستمو خودمو به سمت ترانه کشیدم.
ـ اون برای ماست دیگه نمیتونی ببریش.فقط فعلا میزارم خودت بری تانوبتت بشه.
ـ ترانه زندست؟میخواین چیکارش کنین؟
ـ پسرم میخوادباهاش ازدواج کنه ولی قبول نمیکنه ماهم انقدرمیزنیمش تاوقتی که رضایت بده.
ـ شماغلط میکنین.ترانه شوهرداره.
خندید
ـ شوهری نداره.
کلافه شده بودم نمیدونستم باید چی بگم تاترانه رو نجات بدم.دستی به صورتش کشیدم.
ـ ترانه...تران..پاشو خواهری...ترانه جونم من اینجام چشماتوبازکن.
ـ شما میتونین بهش بگین قبول کنه؟حتما قبول میکنه اگه بگین.
romangram.com | @romangram_com