#خانه_وحشت_پارت_105

ـ عماد؟

بازم سرمو تکون دادم.

ـ میخواست چیزیو به مابفهمونه.میخواست بگه بی تقصیره.

کمی فکرکردم،ترانه درست میگفت این خواب بی دلیل نبود.بایاداوری صداش دوباره اشکام سرازیرشدن.

ترانه

رویا بعداز کمی گریه کردن خوابید.شیداهم کمی اروم شده بودو خوابیده بود اما من نمیتونستم آروم بشم.اون صداهایی که شنیده بودم همش تو گوشم بود.رفتم روی بالکن ایستادم بادسردی که میزد بدنمو میلرزوند.اما نیازبه این هواداشتم.باید یه فکری میکردم برای خلاص شدن ازاین کار.

ـ هیچ راهی نیست.

بازم اون صدای نفرت انگیز.سعی کردم نترسم وموفق هم شدم.

ـ دست ازسرمون بردارلعنتی.مگه ماچیکارت کردیم؟

ـ شمانفرین شدین

ـ تو کجایی؟خودتو بهم نشون بده

صدای خنده هاش اطرافم پخش میشد..پشت سرم،کنارم،روبروم...حتی فاصله ی یک قدمیم صدای خندش عصبیم کرد.

ـ خودتو نشون بده چراقایم باشک بازی درمیاری؟بسکن خسته شدم.اگرواقعاوجودداری خودتو نشون بده.چرااین بازیارو تموم نمیکنی؟هرجاکه هستی بایست و خودتو نشون بده.اه نخندلعنت به همتون.

romangram.com | @romangram_com