#خانه_وحشت_پارت_106


باحرف آخرم صدای خندش قطع شد.گمش کردم.

ـ کجایی؟

صدایی نیومد.

ـ میدونم اینجایی.خودت گفتی همیشه هستی.کجایی؟خودتو نشون بده.

تو یک لحضه باصحنه ای که دیدم پاهام سست شدودوزانو نشستم روزمین.تمام تلاشمو میکردم ازش نترسم وگرنه مرگم حتمی بود.برعکس دفعه ی قبل به ظاهر یه مرده متحرک جلوم ظاهرشد.صورت بدون رنگ ،چشمای سفید،صورت ترک خورده،موهای کم پشت و آشفته،بدنی استخونی....موفق شدمو دوباره ایستادم انگارانتظار اینوداشت که فورا غش کنم اما بابلندشدنم اخم کردو دندونای سیاه یکی درمیونشوروهم فشارداد.حالاچشماش سیاه شده بود.بدون هیچ سفیدی.ترکای صورتش سیاه میشد و ازبینشون مایه سیاهی راه افتاده بود.پوست دستشم داشت ترک برمیداشت و بازمیشد. خدای من طاقت این شکل وحشتناکوندارم

ـ بسکن ادامه نده.میخوام ظاهراصلیتو ببینم.

اما انگارنمیشنید،ناخنای بلندوسیاهشو به طرف سرش بردو نوک ناخنشو فروکردتوسرش.دیگه نتونستم طاقت بیارم از فکراینکه آخرش میخوادچیکارکنه بیحال شدمو چشمام بسته شد.


شیدا

وقتی بیدارشدم فقط رویا کنارم خوابیده بود.پس تران کوش؟ای بابا دوباره زود بیدارشده لابد شکمش راه افتاده(بی ادبم خودتی) ای وای ساعت چنده؟۱۰ کلاس داریم.بیخیالش اصلا مهم خوابه،این ترم بره به درک.

رویاـ واااای شیدا چقدرحرف میزنی؟بخواب دیگه.

ـ مگه بلند فکرکردم؟ای بابا هواسم نبود تو بخواب من برم این گوربگورشده روپیداکنم ببینم دوباره نابود نشده باشه.

رویامثل برق گرفته ها نشست.

romangram.com | @romangram_com