#خانه_وحشت_پارت_103
شیدا که تازه متوجه شد چه خبره دوباره لکنت گرفته بود.
ـ ازین به بعد هرسه تامون همه جاباهمیم حتی وقت خواب.
هردوسرشونوتکون دادن.
ـ حالابیاین بریم پایین یچیزی بخوریم تانمردیم ازگرسنگی.ساعت ۷ غروبه هنز گرسنه ایم.
شیداباتعجب به ساعت نگاه کرد.
شیدا ـ چه زود غروب شد!!
باهم رفتیم آشپزخونه و خوراکیایی که رامین خریده بود خوردیم.رویا بخاطر درد گلوش نمیتونست چیزی بخوره ولی به زور بهش کمی کیک دادم بخوره.واسه شام یه ماکارونی ساده درست کردم و بیحال شامو خوردیم.اتاق من چون بزرگتربود واسه خواب انتخاب شد.چندتا پتو و زیرانداز آوردیموکنارهم خوابیدیم.
ـرویا
کنار دخترا خیالم راحت بود،همینقدرکه کنارهم بودیم برام یه دنیاآرامش بود.کاش الان کنارخانوادم بودم.دلم خیلی براشون تنگ شده.کمی که چشمام گرم افتاد وارد رویای ترسناکم شدم.دستی ازپشت هولم میداد به سمت باغ بی اختیار میرفتم رسیدم به کلبه صدای دادوفریاد کسی میومد.چقدرصداش آشنابود برام.درکلبه بازشد،سیاهی مطلق صدای خنده،ناله،زجه.. همه چیزو میشنیدم.
ـ تو نباید ازاونادفاع کنی.
ـ دفاع میکنم،اونادوستامن.
این صدای عماد بود،پس چرانمیدیدمش؟چرا انقدر صداش پردرده؟
ـ اگر وکیلشون بشی توهم میمیری.
romangram.com | @romangram_com