#خانه_وحشت_پارت_101

ـ نمیشه

ـگفتم میایم

رامین برگشت داخل اتاق و بعد چند دقیقه عمادو که توی پتو پیچیده بودنش باحسام بردنش بیرون رویا به سمت اتاق رفت و بادوتا عکس برگشت عکس عمادومادرش.باترانه کمکش کردیم ازپله ها بیادپایین.سوار ماشین شدیم و پشت ماشین حسام حرکت کردیم.رویا بیصدا گریه میکردوبه هردوعکس خیره بود.رسیدیم بیمارستان،از هر پنج نفرمون گزارش گرفتن و گفتن فرداصبح بریم جنازه روتحویل بگیریم.برگشتیم خونه به عکس عماد نگاه کردم چشماش قرمزبود.اما عکس مادرش درست مثل همه عکسای عادی بود.

ـ حسام،چطور عکس مادرعماد انقدرشفافه مثل عکسای معمولی؟

رویابااخم نگاهم کرد که فهمیدم الان وقت این سوالا نیست.

رویا

باتمام خستگی ای که تووجودم نشسته بود بلند شدمورفتم اتاقم بدون عوض کردن لباسام روتخت درازکشیدمو پتورو تابالای سرم کشیدم.تازه چشمام داشت گرم میفتاد که حس کردم پتوم داره کشیده میشه

ـ ترانه نکن میخوام بخوابم.

دوباره پتو رو سرم کشیدم.احساس کردم هنوز کنارمه بازم چشمامو بازنکردمو گفتم

ـ ترانه لطفا بروبیرون میخوام بخوابم.

کمی که گذشت دوباره پتو کشیده شد.باعصبانیت روی تخت نشستم.اماکسی توی اتاق نبود.هوای اتاق سنگین شده بود احساس خفگی میکردم.سعی کردم بیخیال باشم،همینکه چشمامو بستم صدای نفس کشیدن کنارگوشم شنیدم.چشماموبازکردم حس کردم یه نفرکنارم خوابیده نفساش به صورتم میخورد،حس بدی داشتم ازترس میلرزیدم نمیتونستم بلندبشمو ازاتاق برم انگارتمام توانموازدست داده بودم فقط قدرت ترس تمام بدنمو میلرزوند.سعی کردم به ترسم غلبه کنم تابتونم کمی تکون بخورم.اما چیزی که داشت جلوم ظاهرمیشد باعث شد حتی ترسمم یادم بره.با وحشت بهش نگاه میکردم.مثل روحی که داشت به جسم تبدیل میشد اول صورتش بود که از وحشتناک هم بالاتربود بعدکم کم گردن و بدنش ظاهرشدن.چشمای سرخ صورت و گردنی سیاه وپرمو بدنش که لباس بلندی پوشونده بودش که ساق پاهاش بیرون بودو اززشتی احساس تهوع بهم دست میداد وقتی جلوم ایستاد فهمیدم چی داره به سرم میاد.ناخنای سیاهشو به سمتم آورد قدرت هیچ کاریو نداشتم حتی صداکردن دوستام.وقتی دستاش دورگردنم پیچید تنهاچیزی که یادم اومد حرف حسام بود.

ـ وقتی حسشون کردین بگین بسم الله الرحمن الرحیم.

اما قدرت گفتنشو نداشتم انگار تسخیرشده بودمو اراده ای ازخودم نداشتم.تنها حسی که داشتم خفه شدن بود دیگه امیدی برام نموند.

romangram.com | @romangram_com