#خانه_وحشت_پارت_100


ـ نمیدونم یه اتفاقی افتاده خواهش میکنم.

منو شیدا باماشین حسام و ترانم همراه رامین حرکت کردیم.باتمام سرعتش۲۰ دقیقه ای رسیدیم.هرچی درزدیم کسی درو باز نکردو درآخرحسام بایه هول دادن درو بازکرد.دونه دونه اتاقارو گشتیم آخرین اتاق که درو بازکردم خشکم زد.عماد وسط اتاق افتاده بودو عکس مادرش بغلش بود.حسام کنارش نشست و نبضشو گرفت.سرشو پایین گرفت وباناراحتی به زمین چشم دوخت.با کمک ترانه کنارش نشستم دستشو گرفتم مثل قبل سردبود.صورتش هیچ رنگی نداشت.عکس مادرشو برداشتم.مثل سیبی بودن که ازوسط نصفشون کردی.حسام وقتی خواست بلندش کنه فهمیدیم زمین خونیه،برش گردوندیم باصحنه ای که دیدم چشمام بسته شدو چیزی نفهمیدم.

ـ شیدا

حسام عمادو برگردوند.پشت لباسش پاره شده بودو تمام قسمت بدنش مثل جای شلاق خط افتاده بودو بعضی قسمتاش باگوشتش کنده شده بود.رویا طاقت نیاورد وغش کرد.منو ترانم حالمون بدشدو رفتیم بیرون.نمیتونستیم بریم داخل فقط صدای گریه حسام و رامین رومیشنیدیم.

ترانه ـ شیدا بیابریم رویاروبیاریم بیرون اگه بهوش بیادو دوباره اون صحنه روببینه حالش بدمیشه.

ـ من نمیام.

ـ پاشو حرف اضافه نزن،یه بارنشده به درد بخوری اه.

بااینکه خیلی دلخورشدم ولی بخاطررویا رفتم وباهم آوردیمش بیرون.ترانه ازحوض حیاط کمی آب گرفت و پاشید به صورت رویا

ترانه ـ رویا..رویاجونم..آجی چشماتوبازکن.

رویا کم کم چشماشوباز کرد،کمی به اطرافش نگاه کردووقتی همه چیز یادش اومدشروع کرد به گریه کردن.صدای هق هقش بلندشد.رامین باصورتی خیس ازگریه و لباسی خونی اومد بیرون.سوییچ ماشینشو دست ترانه داد

رامین ـ شما برین خونه،ماباید عمادوببریم بیمارستان گواهی فوت بگیریم.

رویاـ ماهم میایم.


romangram.com | @romangram_com