#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_94
این بار سرش را پایین انداخت و گفت: چند بار بهت گفتم از دروغ گفتن بدم میاد... و از کسی که بازیم بده... سپس روی زمین نشست و سرش را روی زانوانش گذاشت . ناباورانه دستم را روی سرم گذاشته بودم و به این کابوس تلخ فکر می کردم. آه مادربزرگ! مادربزرگ بیچاره ی من! چه طور دلت اومد؟ اون موجود پیر چه طور زیر دستای وحشی تو جون داد و الهام... دوست بی گناه من ! همش تقصیر من بود... من الهام رو مجبور کردم دروغ بگه... اما... این که دلیل نمیشه... آه... بردیا تو چی کار کردی؟کاوه ی بدبخت! تو حتی به پسرداییت هم رحم نکردی...
از فشار افکار آزاردهنده دیوانه وار فریاد کشیدم: کاوه راست می گفت تو دیوونه ای! روانی هستی... به پلیس خبر میدم... به خدا این کارو می کنم... حیوون کثیف... فکر کردی هر غلطی خواستی می تونی بکنی؟آره... می رم و همه چی رو به پلیس می گم.
سرش را بلند کرد و با پوزخند گفت: به پلیس چی می خوای بگی؟میگی با طرح و حیله ی خودت اون رو به دام بردیا انداختی هان؟ سپس قهقهه ی بلندی سر داد.رفتارش دیوانه م می کرد.
_ من نمی دونستم تو چه نقشه ی پلیدی داری والا... به فکر فرو رفتم... آره... من کاوه رو به رستوران کشوندم... من باهاش قرار گذاشتم.وای خدای من.این موجود پلید... تموم کاراش از روی نقشه س.با زانوانی سست روی زمین ولو شدم.دست هایم را زیر بغل پنهان کردم و عاجزانه اشک ریختم... خدای من!سرنوشت من با این ابلیس به کجا می رسه؟
آن لحظه چه قدر دلم کسی را می خواست که سر بر سینه اش بگذارم و کودکانه هق هق گریه را سر بدهم.به طرفم آمد.دستی روی سرم کشید و با بغض گفت: منم دلم نمی خواست این اتفاق بیفته ولی... با وجود همه ی نفرتی که ازش داشتم دلم به حالش سوخت.
_ بردیا... دیر یا زود پلیس همه چی رو می فهمه... اون وقت تو...
بعد از چند دقیقه که با هم گریه کردیم از جا بلند شد.دوباره دستکش مشکی را به دست کرد و با زور و قدرتی که فکرش را هم نمی کردم جسد را پایین کشید.دستم را روی دهانم گذاشتم تا جیغ نکشم... کشان کشان جسد را به طرف در خروجی برد.با کنجکاوی بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.در پس تاریکی شب و زیر نور کم رنگ ماه او را دیدم که جسد را در گودالی انداخت... خدای من... انگار گودال را از قبل آماده کرده بود.کارش یک ساعت طول کشید... فهمیدم خیلی محتاطانه این کثافتکاری را زیر خاک دفن کرد.بعد با احتیاط چند گلدان گل را درست در همان قسمت چید.
به ساختمان که برگشت هر دو ترس نگاهمان را به سوی هم روانه کردیم.لباس های گلی اش را درآورد و یک دست لباس نو را که نمی دانم کی با خودش آورده بود پوشید.لباس ها را در شومینه و به میان شعله های وحشی آتش انداخت.
سکوت مهمان ناخوانده ای بود که فضای خانه را سنگین کرده بود.نفس بلندی کشید،انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود،سپس دستش را به طرفم دراز کرد،بی هیچ احساس علاقه ای،درمانده و مستأصل به سویش رفتم.موهایم را بوسید و آرام زیر گوشم گفت: همه چی تموم شد...
رزیتا خانم با چشمانی خواب آلود خطاب به پسرش گفت: یه بار دیگه تکرار کن!خوب متوجه نشدم.
_ گفتم هر چه زودتر ترتیب عروسی من و ماندانا رو بدین... خیلی فوری.
رزیتا خانم نگاه گذرایی به من کرد و بعد چنگی به موهایش انداخت.
_ چرا با این عجله؟چی شد این موقع شب به فکر عروسی افتادی؟
romangram.com | @romangram_com