#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_93
عاقبت پس از دو ساعت با دیدن بردیا با شتاب از جا بلند شدم و به طرفش رفتم.بردیا دستم را گرفت.آرام بود،خیلی آرام... نگاهش به قدری مهربان بود که احساس کردم بی گناه ترین موجود زمین است و فکر کردم نباید از چنین موجود مهربانی بیزار باشم.
چیزی به صاحب رستوران گفت و بعد مرا به دنبال خودش برد.وقتی سوار ماشین هنوز فرصت نشده بود بپرسم کاوه کجاست.
_ می خوام ببرمت باغ!حالش رو داری؟
_ نه!دیروقته.راستی کاوه کجاست؟
احساس کردم دوباره طرز نگاهش شیطانی شده است.
_ کاوه همون جا منتظرمونه!باید بریم.
باور نمی کردم راست بگوید ولی بدون موافقت من هم می رفت.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و کمی فکر کردم.نکنه بلایی سر کاوه آورده باشه،اما نگاهش که می کردم از این فکر بیرون می آمدم.چه طور ممکنه آدم بکشه... نه قیافه ش هیچ شبیه آدم کش ها نیست.
کلید چراغ را که زد دست هایم را روی صورتم گذاشتم و جیغ کشان به طرفش هجوم بردم.با تمام قدرتی که داشتم بر سینه اش مشت کوبیدم و فریاد کشان گفتم: بی رحم!حیوون کثیف... چه طور دلت اومد؟چه طور تونستی این کارو بکنی؟
گریه هایم گویی همچون باران در دل شوره زار فرو می رفت؛هیچ اثری بر او نداشت.
کاوه را با طنابی دور گردنش از سقف آویزان کرده بود.با عذاب وجدانی که سر تا پای وجودم را نیش می زد گوشه ای نشستم و اشک ریختم.کنارم آمد،دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: گریه نکن مانی!هر کسی باید به سزای کارش برسه،کاوه می خواست تو رو از من بگیره،منم بهش فهموندم که تو فقط مال منی.
چه قدر شنیدن حرف هایش برایم عذاب آور بود.دوباره نگاهم به جسد بی جانش افتاد که با چشمانی از حدقه درآمده بین زمین و هوا تاب می خورد.به یاد چشمان مادربزرگ و الهام افتادم و ناگهان از جا پریدم.باورم نمی شد حقیقت داشته باشد.
_ نکنه کشتن مادربزرگ هم کار تو بود؟
بی پروا نگاهم کرد و گفت: اونم حقش بود... چون نذاشت ببینمت...
با بغضی که حرف زدن را برایم مرگبار ساخته بود گفتم: الهام...؟
romangram.com | @romangram_com