#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_164



نگاهم روي عكس بچگي ام ميخكوب شد و پرسيدم:" عكس من دست شما چه مي كند؟"



اين بار او با تعجب گفت:" عكس شما ؟! اين عكس بچگي خودم است؟!"



مات و مبهوت چند بار نگاهم از عكس به چهره اش و از چهره اش به عكس گردش كرد . خداي من ! موهاي چتري خرمايي رنگ چشماني سبز و تيله اي و مژه هايي بلند و مشكي . من هم شبيه اين عكس را دارم . چقدر شبيه من بود .



" به چي فكر مي كني؟"



پيش از اينكه حرفي بزنم به اتاقم رفتم و عجولانه و پر شتاب از لاي آلبومم عكسي شبيه عكس او را بيرون آوردم و دوان دوان خودم را به او رساندم. عكس را به دستش دادم و هيچ نگفتم . خودش هم با شگفتي به دو عكس نگاه كرد. فقط حالت نشستن من كمي فرق مي كرد . تاريخ حك شده زير عكس من به ده سال پيش بر مي گشت ولي براي او به بيست و دو سال پيش .



" خيلي عجيب است ! شباهت تا اين حد ؟!" سپس بيشتر و عميق تر به عكس دقيق شد.



به ياد سيب زميني ها افتادم و با عجله خودم را به آشپزخانه رساندم . آماده شده بودند . زير تابه را خاموش كردم . وقتي برگشتم فريبرز هنوز داشت به عكس من نگاه مي كرد . اين بار لبخند محوي روي لبانش بود و گفت:" مادربزرگم هميشه مي گفت شبيه پدر بزرگ هستي . حيلي هم اين شباهت زياد است . فكر مي كنم تو هم به پدر بزرگ رفتي."

romangram.com | @romangram_com