#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_165
نگاه سبزمان چند لحظه به هم خيره شد . حالا هم خيلي شبيه هم بوديم . با دستپاچگي گفتم :" شام حاضر است . توي آشپزخانه ميز را بچينم يا اينجا ؟"
عكس را به من برنگرداند و نمي دانم با آن چه كرد . زير لب گفت:" توي آشپزخانه..."
هر دو ساكت و بي حرف شام خورديم . پس از شام مجبورم كرد بيدار بمانم و بيست بيت شعر را حفظ كنم . حافظه ام هيچ كمكم نمي كرد . اگر بيان رسا و جذاب او نبود بعيد به نظر مي رسيد كه آن بيتها در ذهنم بنشيند . تمام بيت بيت را آخر برايش خواندم . تشويقم كرد و گفت:" براي شروع خيلي خوب بود بايد ذهنت تمرين و ممارست را ياد بگيرد . امشب دو ساعت طول كشيد ولي حتم دارم شب هاي ديگر اين مدت تقليل يابد ... خوب ديگر ... بايد بخوابيم كه فردا صبح زود بيدار شويم."
شب به خير گفت و رفت . من هم ديگر كاري نداشتم حتي براي ناهار فردا مرغ سرخ كرده بودم و كاري نمانده بود.
چراغ مطالعه اش روشن بود . هر چند خوابم نمي برد ولي به اتاقم رفتم.خواستم در را قفل كنم كه به ياد حرف مادر افتادم: او بايد به تو نزديك شود ! و دستانم از قفل كردن در منصرف شد.
ببين ماندانا چقدر به هم مي آيند . انگار خدا آن دو را براي هم آفريده ."
مسير نگاهش را تعقيب كردم. فريبرز با خانم گرمارودي قدم زنان صحبت مي كردند . پيش از اينكه چيزي بگويم ناديا با لج گفت:" هيچ هم به هم نمي آيند . خانم گرمارودي دماغش خيلي دراز است . وقتي حرف مي زند تمام ئنئانهايش پيداست . آخر خيلي دهانش گشاد است."
romangram.com | @romangram_com