#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_163
" حرفي ندارم."
پيش از اينكه از جا بلند شوم گفت:" براي شركت در مسابقه مشاعره تا حالا وقت گذاشته اي؟"
" نه و متاسفانه وقت نشده . راستش خودم را زياد براي شركت در اين مسلبقه آماده نمي بينم."
" اينها همش بهانهي تنبل هاست. از امشب بايد شبي بيست بيت حفظ كني زمان زيادي تا شروع مسابقه نمانده."
" شبي بيست بيت فكر نمي كنم ..."
" خودت را دست كم نگير ! دست كم بايد شبي پنجاه بيت حفظ كني ... ولي خوب براي شروع بيست بيت كافي است."
به آشپزخانه رفتم و چند سيب زميني برداشتم . او به اتاق خودش رفت و چندي بعد با تابلويي در دست برگشت . مي خواست تابلو را به ديوار بكوبد . بالاي ميز تلويزيون يك ميخ خالي نظرش را جلب كرد . من كه كارم تمام شده بود به اتاق نشيمن برگشتم . نگاهش به سمت تابلو بود پرسيد:" چطور است ؟ جايش بد نيست؟"
romangram.com | @romangram_com