#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_162
" بنشين ماني . شايد اينكه قبول كردم تو پيشم بماني كار درستي نبود و من اصلا نبايد مي پذيرفتم . اما وقتي گفتي مادرت براي آشتي با پدرت مي رود قبول كردم . خوب براي اينكه در اين مدت با مشكلي رو به رو نشويم بهتر است بگويم من از خيلي كارهايي كه ممكن است به اقتضاي سن تو باشد خوشم نمي آيد . براي من فقط درس خواندن مهم است . دوست دارم بيشتر از گذشته به درسهايت بپردازي . متوجه شدي چه گفتم؟"
" بله متوجه هستم و قول مي دهم هيچ تخطي صورت نگيرد."
شايد انتظار نداشت به اين سرعت حرفهايش را قبول كنم چوم تعجب كرد و لحظه اي به من خيره شد . " در ضمن هيچ دوست ندارم بچه هاي مدرسه بفهمند كه من و شما فاميل هستيم و اينكه با هم زندگي مي كنيم."
دوباره سرم را به نشانه تاييد تكان دادم.
به پشتي صندلي تكيه داد و گفت:"خوب حالا شام رو مي خواي چي كار كني؟"
با لبخند گفتم:" هر چي شما دوست داشته باشيد."
" اكثر شبها حاضري مي خورم ولي ناهارها بايد پختني باشد . شبها ترتيب ناهار روز بعد رو بده...البته من هم كمكت مي كنم . امشب هم سيب زميني سرخ كرده مي خوريم . چطور است؟"
romangram.com | @romangram_com