#کسی_پشت_سرم_آب_نریخت_پارت_131


قسي القلب و انتقام جو . آه ! لعنت بر برديا.



مادر تازه بيدار شده بود پرسيد :" كجا بودي؟"



گفتم:" پيش ماريا."



آن شي دلم نيامد كه به او بگويم چند روز بيشتر فرصت نداريم آنجا بمانيم . هرچند براي درس خواندن فكري آزاد و دلي آرام نداشتم اما بايد درس آقاي بهتاش را حاضر مي كردم.



پس از شام هم كمك مادر كردم تا سفارشات عقب افتاده را تمام كند. مادر پس از كمي آه و ناله از درد كمرش گفت:" فكر مي كنم بايد يواش يواش بروم دنبال پدرت . اين طور نمي شود زندگي كرد ." و دوباره آه كشيد.



فهميدم خيلي به او سخت گذشته كه عاقبت به اين نتيجه رسيده است.



سارا خواهش مي كنم بنشين سر جايت الان آقاي بهتاش سر مي رسد مي رسد. ژاله تو ديگر چرا بلند شدي؟"


romangram.com | @romangram_com